خاطرات پسر تنها

عاشقانه

تنها

از چی بنویسم خسته شدم از این روزهای بی تو بودن

نمیدونم تا کی باید روزها رو بشمارم هر وقت میام فقط تاریخ رو اعلام میکنم

فکر میکردم با نموم شدن تاسوعا وعاشورا میتونم باهات

حرف بزنم امروزم هیچ خبری ازت نیست  گفتم شاید برام اف گذاشته باشی

ولی نه
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

سلام به تو بهترینم نمیدونم شاید تا چند ساعت دیگه این

مطلبو بخونی البته اگه کامپیوترت خراب نباشه الان بامداد روز یکشنبه 30دیماه

درست ساعت الان 3نصف شب است شاید بگی خول دیونه الان چه موقع خاطره

نوشتن ولی خب چون همیه این حرفها توی دلم مونده میخوام همین امشب ثبت بشه الان درست 4 روز که ازت هیچ خبری ندارم نه زنگی نه اف ونه هیچ.................................................................//

روز تاسوعا وعاشورای امسال هم با تمام غم وغصه اش با تمام دوری ودلتنگی با تمام گریهاش گذشت

نمیدونم این اخرین محرمی که بدون تو هستم نمیدونی چقدر امروز دلم برات تنگ شده بود شاید باور نکنی که توی این همه مدت امروز از همه ی روزها دلتنگتر از همیشه برات بودم امروز اومد زیارت پنجه شاه گفتم شاید

اونجا ببینمت ولی حیف..................................

امشب توی هیئت روضه ی حصرت زینب بود شاید چندین وچند بار اسم تو رو شنیدم فقط گریه

کردم نمیدونم دوباره چی شد که فشارم پایین اومد این قدر که نمیتونستم از جا بلند بشم

تمام بدنم سرد شد خیلی دلم گرفته خواستم با نوشتن اینها

کمی دلم واش  فکر میکنم الان خواب هستی امیدوارم هرجا هستی فقط سلامت باشی

باور کن بی تو میمیرم

 

 

براي خريدن عشق هر كس هرچه داشت آورد. ديوانه هيچ نداشت وگريست. گمان كردند چون هيچ ندارد مي گريد. اما هيچ كس ندانست كه قيمت عشق اشك است

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 3:19 قبل از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

دلتنگ

سلام عزیزترینم الان که دارم این مطلبو مینویسم

جمعه 28دیماه ساعت3:39دقیقه میباشد از حسینیه فقط اومد

که بنویسم خیلی دلم برات تنگ شده خیلی دوست دارم نمیدونم

کچا هستی اگه میدونستم حتما میومدم دنبالت

امیدوارم هر جا هستی سلامت باشی

 

 

 

دوستدارت(هادی)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 3:19 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

مرهم

از تو مینویسم تا مرهمی باشد به روی زخم دردناک بی تو بودن(گفته های پسر تنها)

 

 

سلام عزیزترینم امیدوارم خوب وخرم باشی امروز 25دیماه الان درست ساعت 7:52 دقیقه ی شب میباشد

امروز بعد از مدتها خونه نشینی انگاری رفته بودی کلاس

اخه درست ساعت 12:12دقیقه بود که شما زنگ زدی وگفتی که

امروز رفتم کلاس خیلی نامردی بدون هماهنگی میای بیرون نمیگی خدای

ناکرده زبونم لال میخوری زمین اون موقع من بدبخت میشم از این که میشنوم توی چند روز

اینده نمیتونی زنگ بزنی واقعا عذاب میکشم چون همین جورشم دلم برات تنگ شده

از خدا توی این روزها بخواه تا کمکی کنه تا بهم برسیم واقعا بعضی وقتا

تحمل کردن دوریت خیلی برام سخت میشه امیدوارم هرجا هستی فقط سلامت وخوشحال باشی

 

 

دوستت دارم زینب جان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

فقط با تو

خیلی مقدسی برام مثل تموم ایه ها

از تو برای تو میگم

 که لحظه هام به پای توست

خونه ی قلبم کوچیکه

اما همش به نام توست

 

سلام عزیزم امیدوارم توی این روزها

زیباترین وقشنگترین اوقات زندگیتو بگذرونی امروز دوشنبه 24دیماه ساعت الان درست7:20دقیقه ی شب میباشد چند روز دیگه

بیشتر به شهادت امام حسین نمونده امیدوارم هرکس

توی این روزها اگه مشکلی وحاجتی داره انشاء الله براورده بشه.

خب بگذریم امروز فکر نمیکردم بهم زنگ بزنی ولی خدایی که اون بالاست میدونه که چقدر من وتو دلمون برای

همدیگه تنگ میشه درست ساعت 10:7دقیقه بود که دیدم زنگ زدی از این که فرصتی

دوباره دست داده تا بتونم باهات حرف بزنم خیلی خوشحالم شدم دوست داشتم جواب سوالی رو که ازم پرسیدی که چه توقعی داری از زندگی کردن با من میخواستم از طریق تلفن بهت بگم ولی وقتی بهت گفتم تو یه جورایی باور نکردی مشکلی نداره  اومدم اینجا برات بنویسم تا تو رو قانع کنم خدا شاهد هرچی ازم بپرسی با صداقت کامل برات میگم نمیدونم چرا جواب منو یه جورایی قبول نکردی ولی واقیعت داره من همونی که صبح بهت گفته بودم الان هم میگم ولی با کمی توضیح بیشتر من از زندگی چیزه زیادی نمیخوام به غیره از یه زندگی کوچوله ی پر از عشق اونم با تو من از روزی که خودمو شناختم سعی کردم از هیچ کس توقعی بیجا وبیخودی نداشته باشم سعی کردم هر کسی هر کاری برام میکنه براش جبران کنم هر کسی هم بهم بدی کرده حتی دشمنم سعی کردم از یادم بره  همیشم تونستم هیچوقتم در مقابله کاری یا لطفی که به کسی کردم نه خواستار پولی شدم نه خواستم ازم تشکر کنن نمیدونم این حدیث از کیه ولی فکر کنم از گفته های حضرت علیست که میگه بدبخترین مردم کسی است که به خاطر بهشت خداوند کاری انجام دهد یا جایی دیگه ارسطو میگه بدبخترین مردم کسی است که به خاطرپول وپاداش کاری رو انجام بدهد نمیخوام شعار بدم اهل اینجور صحبتهام نیستم سعی کردم هر کاری که درتوانم هست برای دیگران انجام بدپم من خودم رو خوب میشناسم نمیدونم شایدم اشتباه میکنم ولی همیشه رفتارهام با بقیه فرق داشته نمیدونم درست بوده یا نه ولی به هرحال از دیدم خودم که نگاه میکنم میبینم که اشتباه نیست شاید این حرف که بهت گفتم من فقط ازتو این توقع رو دارم که فقط راهنمایم کنی بهم روحیه بدی تا بتونم اونجوری که باید وشاید کاروم انجام بدم  شاید بگی نمیشه به همین چیز ناچیز بسنده کنی یادم اون هفته این موقعه ها بودکه از شدت ناراحتی از این که تو توجهت به من کم شده داشتم داغون میشدم شاید باور نکنی اون روزی که بهم زنگ زدی منو توجیح کردی گفتی برای چیه باهات اینجوری صحبت کردم شاید باور نکنی که داشتم برات وصیعت نامه ی خودمو مینوشتم ولی نمیدونم خدا چطور کمک کرد که تو همون موقعها بهم زنگ زدی از اون روزی که باهام حرف زدی کلی روحیه ام فرق کرده کلی از فکر کردن هام کم شده چون دلیلش برام گفتی چون فهمیدم یکی هست اگه روزی ناراحتی و غمی داشته باشم کنارم هست کسی هست اگه روزی بهش احتیاج داشتم میتونم بهش تکیه کنم

شاید توی این مدت متوجه شده باشی هروقت  ناراحت بودم تو با حرف زدنهات کلی منو اروم کردی تو بودی که  با دلداریهات منو امیدوار کردی هروقت که خیلی ناراحت میشم بعدش که فکر میکنم میبینم یه نفر هست که به فکرم یه نفر که دوستم داره اروم میشم چی از این زیباترو قشنگتر

تموم دلخوشی یه مرد به اینکه زنی رو که کنارش زندگی میکنه بتونه توی روزهای درموندگیش فقط حامی روح وروانش باشه بتونه راهنمایش باشه به نظر من اگه توی یه زندگی وقتی دوستی وجود داشته باشه هر دوطرف به خاطر طرف مقابلشون سعی وتلاش میکنن نه به خاطر خودشون بلکه به خاطردوست داشتن عشق ورزیدن به طرف مقابلش به نظر من زندگی که با گذشت ویک رنگ بودن همراه باشه خداوند هم به اون زندگی نظر ویزه ای داره  امیدوارم تونسته باشم با گفتن این حرفها قانعت کرده باشم یه باره دیگه میگم از زندگی کردن با تو فقط فقط میخوام کنارم باشی بهم روحیه بدی دوست دارم با صداقت باهام زندگی کنی دوست دارم توی غمو غصه توی خوشحالیم شریک باشی فقط همین دوستدارم اگه مطلبی هست بیایی توی وبلاگ برام بنویسی بدون یه نفر هست که تمام سوالات تو رو با صداقت جواب میده حتما برام بنویس به خدا قسم ازت راضیم بیشتراز اینم چیزی نمیخوام...............یاعلی خداحافظ..........تا ابد کنارت خواهم بود بدون کوچکترین توقعی....دوستت دارم تا ابد....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

عشق من

گریهام بی صداست

 عشق من بی انتهاست

ردپای اشکهامو بگیر

تا بدانی خانه ی عاشق کجاست

 

سلام به تو نازنینم امیدوارم همیشه وهمه جا حالت خوب باشه

امروز 23 دیماه 1386 الان ساعت درست8:10دقیقه میباشد نمیدونم از چی برات بنویسم

از یه روز برفی از یه روز تنهای دیگه امروز فکر کنم ساعت حدودا11:30دقیقه

بود که دیدم زنگ زدی خوشحال شدم یه دنیااااااااااااااااااااااااااااااااااا

از این که میشنوم کامپیوترت خرابه اعصابم بهم میریزه اخه چرااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ازم خواستی بپرسم ببینم رم دست دوم چند قیمته باشه چشم خانومی  سریع خداحافظی کردی و

رفتی ومنو تنها گذاشتی خیلی نامردیییییییییییییییییییییی

بعداظهر بود که رفتم برات پرسیدم که البته گفت قیمتش با هم دیگه فرقی نمیکنه

راستی یادم افتاد اف رو خوندم ازم پرسیده بودی از زندگی کردن کنار تو چه توقعی داری من فکر

میکنم جوابتو بهت بگم بهتر تا این که بنویسم فکر میکنم ازم خیلی سوال داری

دوست دارم همه رو بهم بگی مطمئن باش

همه رو جوابشو بهت میدم

 

دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

منتظر

 

دلبستگی به اقا امام حسین دیگه چند روزی بیشتر به روز شهادت

املم حسین ویارانش نمونده امروز شنبه 22دیماه مصادف با روز سوم محرم الان درست

ساعت 6:58دقیقه ی بعداظهر یا بگیم شب بهتره دیشب چند باری از خواب

بیدار شدم هی مگفتم خدایا کی میشه صبح بشه تا زینب زنگ بزنه ولی صبح شد خبری ازت نشد

از صبح تا حالا فقط انتظار کشیدم هروقت تلفنم زنگ میخورد میگفتم زینبه ولی

حیف که نه تو نبودی من فقط غصه خوردم خلاصه امروزمم با تلخی انتظار گذشت هرچند

که هنوز وقت هست تا زنگ بزنی پیغومهاتم خوندم

چیزی ندارم برای نوشتن چون تا تو نباشی بهانه ی برای نوشتن ندارم یاعلی خداحافظ

 

 

 

دوستت دارم تا دنیا دنیاست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

مستی

سلام خانوم گل من الان که دارم این مطلبو

مینویسم نمیدونم کجا هستی ولی امیدوار هروقت میخونی خوشحال وسرحال باشی

امروز جمعه 21دیماه ساعت درست 7:29 دقیقه شب میباشد چند شب که زود میام دردلنامه رو

مینویسم چون هروقت هر حرفی رو میزنی حتی اگه پیشم نباشی سعی میکنم

بهش عمل کنم بگذریم نامرد چرا امروز زنگ نزدی خیلی منتظر موندم همین الانم که دارم

مینوسم منتظرم تا زنگ بزنی ولی فکر نمیکنم ازت خبری بشه امروز هوای دوباره برفی بود ازت خواهش میکنم فقط لباس گرم تنت کنی  امروز خیلی خوشحال بودم چون از دیشب تا حالا فکر

نکردم یادم بهم گفتی اگه خوشحال باشی یا ناراحت میگذره

دوست دارم مثل دیروزی که گذشت خوشحال باشی کمک کنی تا منم خوشحال باشم

دیگه مطلب خاصی به ذهنم نمیرسه تا برات بنویسم به خدا میسپارمت

 

تا ابد دوستت خواهم داشت

 

كاش در بزم فروزنده ي تو خنده ي شرابي بودم

 

كاش در نيمه شبي درد آلود سستي و مستي خوابي بودم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 8:13 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

میدونی خیلی وقته ندیدم

خیلی سخته عزیزم

دست من نیست به خدا

بی اختیار اشک میریزم

یه بهارو دوبهارتا حالا گذشته ده بهار

دنیا داد میزنه دیگه بس انتظار

 

 

سلام سلامی به گرمی وجود زیبای تو امروزپنجشنبه 20دیماه الان ساعت درست10:39دقیقه ی

شب میباشد امروز صبح زودتر از همیشه خیلی زودتر درست ساعت

4بود که به علت حادثه نا گوار از خواب پریدگی زود از خواب پا شدم شاید باور نکنی که فکرمیکردم امروز

یکی از بدترین روزهای عمرهست ولی لطف خدا نزاشت که فکرم درست از اب در بیاد

از حرف شب قبلت خیلی ناراحت بودم به طوری که چندین وچند مرتبه از خواب پریدم

صبح چند مرتبه خواستم به فائزه زنگ بزنم ولی جلوی خودمو رو گرفتم منتظرت موندم تا تو

زنگ بزنی ولی حیف نمیدونی شب قبلش چقدر فکر کردم شاید باور نکنی هزار جور فکر کردم

به خاطر هر رفتارو هر حرفت پیش خودم هزار جور فکر کردم اینقدر گریه کردم که چشمام دیگه

جایی رو نمیدید بعداظهر اگه اشتباه نکنم درست ساعت 4:29 دقیقه بود که دیدم بهم زنگ زدی

وقتی شمارتو دیدم بغض تو گلوم شکست از شنیدن صدای خوشگلت کلی خوشحال شدم ولی حیف که

با گریه کردن خودم و تو رو هم ناراحت کردم جوری که تو هم شروع کردی به گریه کردن به خدا طاقت دیدن

گریه هات وندارم فکر کنم درست یه یک ساعتی رو باهام حرف زدی منو توجیه کردی

که منظور از زدن این حرفها چی بود به خدا هروقت تلفن میزنی دوست دارم تو برام حرف بزنی و من گوش

بدم مثل امروز چون واقعا با حرف زدنت کلی به من ارامش میدی دوست دارم دوتایی بهم دیگه کمک کنیم

که اگه هروقت یه رفتار بد داشتیم بهم دیگه بگیم بهم دیگه کمک کنیم بهم دیگه ارامش بدیم دوست دارم

از با هم بودن لذت ببریم دوست دارم هروقت دلتنگ شدی برام درد دل کنی برام حرف بزنی

هروقت تو حرف نمیزنی بیشترین کسی که عذاب میکشه من هستم فکر میکنم از دست من ناراحت هستی مرگ من قول بده هروقت هر حرفی رو داری فقط به من بگی......

 

 

خیلی دوست دارم

 

 

قسم به شيشه ي بلورين دلت كه دل ز تو نمي كنم

 

كه تكيه گاه من تويي در اين حصار زندگي

 

تا ابد با تو خواهم بود

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

دو راهی

 از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

 

 

نمیدونم از چی بنویسم از باهم بودن از دوست داشتن  از جدایی از پشیمونی از بلاتکلیفی و.......

امروز 19 دی ماه  میباشد ساعت الان 8:14 دقیقه میباشد نمیدونم چرا نیم ساعت پیش بود که بهم زنگ

زده بودی الانم منتظرم که دوباره زنگ بزنی ولی فکر نمیکنم امشب دیگه ازت خبری بشه

نمیدونم چرا بهم میگی اینقدر فکر نکن نمیدونم اگه تو هم به جایی من بودی

میتونستی فکر نکنی میتونستی که فکر نکنی که اون کسی که دوست داره بعد از تقریبا 3سال باهم بودن

نمیدونه انتخاب من درسته یا نه نمیدونم تو میتونی فکر نکنی که رفتار کسی که دوسش داری

یه چیزی رو میگه ولی حرفاهاش یه چیزه دیگه.

نمیدونم تا حالا سر دو راهی گیر کردی من که گیر نکردم چون این دوراهی نیست اگه سر دوراهی گیر

کرده بودم مطمئنن یکی از اون راها تو بود ی من تو رو انتخاب میکردم ولی حیف

از یه طرف بهم میگی هیچ کس رو به اندازه ی تو دوست نداشتم از یه طرف بهم میگی

نمیخوام تو دوستم داشته باشی  یادم بهم گفتی به هیچ کس مثل تو اعتماد نداشتم ولی هیچوقت رفتارت اینو نشون نمیده یادم نرفته بهم گفتی از خدا خواستم اگه یه روز کنار تو نبودم حاضرم بمیرم ولی دوری تو رو تحمل نکنم

ولی نمیدونم چرا رفتارات چیزه دیگه ای میگه نمیدونم واقعا تصمیم گرفتن در این مورد اینقدر سخته

درصورتی که تو از همه چیزه من باخبری ولی خیلی دخترها هستن که هیچ چیزی در مورد طرف مقابلشون نمیدونن ولی به راحتی تصمیم میگیرند بعضی وقتا فکر میکنم خودتم زیاد راضی به بودن بامن نیستی

به خدا نمیخوام این حرفها رو بنویسم ولی مجبورم نمیدونم تو اگه به جایی من بودی چی فکر میکردی

شایدم من قبول نداری وگرنه تا حالا تصمیمت ر و گرفته بودی نمیدونم شایدم به همه چیزه من

شک داری وقتی تو منو قبول نداری من به چی دلم خوش باشه هیچوقت از خودت پرسیدی برای چی هادی اینقدر ناراحت ؟.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

از تمام رمزو رازهای عشق

جز همین سه حرف

جز همین سه حرف ساده میان تهی

چیزه دیگری سرم نمیشود

ولی.....

راستی دلم چه میشود؟!

 

 

سلام خانوم گلم امیدوارم حالت خو ب باشه

فکر کنم زود به زود خاطرات منو میخونی خب خوبه امروز

سه شنبه 18 دیماه ساعت الان درست 10:23دقیقه ی شب میباشد

امروز ازهمه روزها سردتر بود اینقدر سرد که من به این پوست کلفتی داغون شدم

از اون جایی که میدونستم تو کلاس نرفتی خیلی منتظر موندم تا زنگ بزنی

بالاخره این انتظار جواب داد تا اینکه درست ساعت 10:59 دقیقه دیدم شما زنگ زدید

خیلیییییییییییییییییییییییییی

خوشحال شدم از این خونه موندی خیلی خوشحالم چون تحمل کردن این سرما برای تو خیلی

سخته ازاین که میشنوم سلامت هستی خوشحالم حال مامانمو پرسیدی گفتی

چیزیش شده من تعجب کردم گفتم از کجا فهمیده نگو ناقولا رفتی وبلاگو خوندی نمیدونم

ناراحت شدی از این که بهت چیزی نگفتم ولی به خدا به خاطر خودت بود

چون دفعه قبل که بهت گفتم تا چند روز ناراحت بودی پیش خودم گفتم چه لزومی داره که

تو هم بدونی برای چی تو رو ناراحت کنم تو خودت اینقدر فکر ومشغله داری

بگذریم حرف زدنمو ن زیاد طول نکشیده بود که مامانت اومد واین شد دلیلی برای پایان صحبتهای ما

خداحافظی کردی ورفتی ساعت 4 بود که اومد خونه یه یک ساعتی استراحت کردمو اومدم زیرزمین تا یه خورده

ورزش کنم اونم از نوع بدنسازی بعد از گذشت دوساعت تصمیم گرفتم تا برم سوپر خیابون چیزی بخرم که دیدم

زنگ زدی خوشحال شدم وقتی فهمیدم میتونیم امشب بیشتر باهم دیگه صحبت کنیم خیلی خوشحال شدم اخه هیچ کس خونه نبود

خوشحالی نهههههههههههههههههههههههه؟ که میتونی با من حرف بزنی اره با من دیگه من به همه کس وقت

ملاقات وحرف زدن نمیدم چون شما تاج سر من هستی قبول میکنم حالا خودتو لوس نکن یه چیزی بهت بگم

خیلی نامردی چشاتم خیلیییییییییییییییییی شوره   اخه وقتی از مغازه اومدم بیرون چنان خوردم زمین که تا الان بدنم داره درد میکنه اره بخند باشه بهم میرسیم یهوی بهم خبری میدی که چی مامان اومده

وخداحافظ نمیگی من سکته میزنم بعداز درست 2دقیقه دوباره زنگ زدی وگفتی که چی

مامان نبوده زهره خانوم تشریف فرما شده نقطه سر خط.

نمیدونم چرا امشب یه جور خاصی حرف میزدی فکر میکنم میخواستی یه چیزی بهم بگی

ولی دوست دارم اگه حرفی داری بهم بگی دوست ندارم توی خودت بریزی  وخودتو ناراحت کنی

وسلام خاطرات شد تمام

 

 

دوستت دارم تا ابد
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

قلب ودل شکسته

به نام خدای یکتای که دورن سینه ام قلبی گذاشت تا برای تو بزنه (گفته های پسر تنها)

 

سلام –سلامی به روی ماه تو عزیزترینم چقدر دلم برات تنگ شده توی

بی معرفتم نمیای بیرون تا ببینمت کاشکی ادمها یه قدرتی داشتن

هر وقت دلشون برای اون کسی که دوسشون دارن تنگ میشد میتونستن اون همون لحظه بیارن پیشه

خودشون شاید بگی چه رویایی بچگونه ای درست دوریت اینقدر اذیتم میکنه

که از این فکرها میکنم چیکار میشه کرد دوری هست وهزار جور بهونه ورویا وارزو

بگذریم امروز17 دیماه سال 1386 درست ساعت9:53دقیقه ی شب میباشد شب بسیار سرد که پس از

یه روز برفی الان حکمفرماست از صبح که اومدم بیرون هوا خیلی سرد بود همه جا یخ

بسته بود خیلی نگران تو بود که نکنه بیای بیرون شاید بگی خیلی نگرانیم پس چرا منو میاری بیرون سرما

بهم میدی نمیدونم چرا فکر میکنی گفتن این که مراقب خودت باش لباس گرم بپوش

یا زنگ زدن به فائزه یه جور حرف زدن بیخودی فکر میکنی گفتنش برا من شده عادت

نمیدونم چرا نگرانی من دلواپس بودن من اینقدر بی ارزش که اینجوری بهم میگی کاشکی فقط یک ساعت به

جایی من بودی تا میدیدی چقدر نگرانت  کاشکی یه نفر بود که این احساس من ودرک میکرد

نمیدونم چرا یه جوری باهام صحبت میکنی انگار من این حرفها رو از روی هوس میگم

نمیدونم چرا هر کاری که من انجام میدم تا چند وقت سعی میکنی به من یاداوری کنی مثل امروز

صبح که زنگ زده بودی خدا شاهد که من چقدر منتظرت میمونم تا تو زنگ بزنی

از این که کلاس نرفته بودی خوشحال شدم وقتی بهت میگم بهتر که نرفتی هوا خیلی سرده

مریض میشی میدونی چی بهم میگی –گفتی اگه راست میگی خودت مراقب من باش گفتن شما لازم نیست

پشت تلفن سعی کردم خودمو یه جوری نشون بدم تا نفهمی که من از حرفت ناراحت شدم

کاشکی قلب ادمها مثل یه ظرف شیشه ای بود که هروقت میشکست صداش به گوش میرسید...

 

 

عشقم حقيره ! اگه جسمم کويره ! اگه هميشه تنهام ! اگه خاليه دستام ! براي تو عاشق ترين عاشق دنيام ! تازه امروز فهميدم تو اين دنيا هيچ قلبي واسه من نميزنه حتي قلب خودم!! چون اونم واسه تو ميزنه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 10:0 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

اخرین تلاش

این اخرین تلاشم واسه به دست اودنت

باور کن این قلبو نرو این التماس اخره

 

 

 

سلام –سلامی به روشنایی برفی که امروز بارید سفیدی برف مثل

ادمهای پاک میمونه مثل تو امروز یکشنبه16دیماه الان ساعت درست10:14دقیقه شب میباشد

امروز از صبح که اومدم بیرون برف شروع به باریدن کرد تا همین الان ادامه داره

شاید باورت نشه ولی وقتی دیدم هوا سرد شده وبرف میاد فقط نگران تو بودم خدا –خدا میکردم کلاس نرفته

باشی چون خونتون از اون جا خیلی دوره

ساعت 10:15دقیقه بود که دیگه از نگرانی داشتم میمردم زنگ زدم به فائزه هرچند

بهت قول داده بودم زنگ نزنم ولی خب دلم طاقت نمی اورد گفتم این دفعه رو فقط

سرت رو در نیارم خلاصه زنگ زدم فائزه گفت من کلاسم تموم شده گفتم زینب لباس گرم پوشیده بود گفت اره

چقدر عزیزه کرده ست کاشکی درک میکرد که چقدر دوست دارم

بگذریم گفتم شاید خودت زنگ بزنی ساعت 11گذشت واز تو خبری نشد.

درست ساعت12:7دقیقه بود که بهم زنگ زدی از این که صداتو شنیدم خیالم

راحت شد ولی چه فایده هنوز یک دقیقه نبود که باهم حرف میزدیم که یهویی یه شوک

بزرگ بهمون دست داد اون چی بود اگه گفتی خب معلوم اومدن مامان همانا وضایع شدن همانا

نمیدونم چرا اینقدر تابلو قطع کردی خب یه خداحافظی  یه کاری نداری هیچ

تق تلفن قطع کردی مشکلی نداشت همین که فهمیدم رسیدی خونه خیالم راحت شد.

بعداظهر خیلی منتظر موندم تا زنگ بزنی ولی حیف.

 اومد ببینم برام

اف گذاشتی یا نه اینجام ردپای از تو پیدا نکردم نمیدونم چرا چند شب به شدت دلم گرفته

کاشکی پیشم بودی منو ارومم میکردی ولی حیف.....

 

 

 

اکنون من زردترين خزانم ، در فصل نگاهت
در پناه نبض خيس پنجره ، غروبش را همراه باش
برگهاي مسافر همان قاصدک هايي هستند که مدام بوي دلهره هاي زلال مرا بازگو مي کنند
من آمده بودم با آخرين نگاه باد
در قلب سرد آسمان از برزخ واژه هاي ناب لبريز شوم
و در معبد خيالي اش به تماشاي رقص شعله هاي آتش بنشينم
ولي قلندر شب به من نگفت آن سوي ديوار برهوت است
جايي که غربت ايستادگي درخت ، باران و گريه را در هم آميخته است

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

شهر خیال

با دلهرو تشویش شک کردم به کار خویش/که یه راه نشناخته یه عمره دیگه درپیش/گفتم ازچه میترسی اخرش یه راهی هست/دلم میخواست نرم دستام درحیاط و داشت میبست/گفتم نکنم تردید در حیاط وخوب بستم/به انتظار هیچ چیزی دیگه یه لحظه ننشستم/انگار که یکی میگفت-میگفت لحظه ی موعود / ترید نکنی یک وقت نه دیر و نه زود/راه افتادم وهی رفتم شاید دلم کمی واشه/به عشق این که یه جور امروز زود بگذر فردا شه/به امیدی که تا فردا نور امیدی پیدا شه......

 

به نام تو اغاز میکنم ای مهربون یکتا  سلام به تو بهترینم ازاون موقعی که اومدم این مطلبو بنویسم میدونی چه احساسی دارم نمیدونم چیه که داره عذابم میده کاش میدونستم نمیدونم برای چی این قدر نگرانم  خب حسم کاریش نمیتونم بکنم امروزشنبه 15 دیماه ساعت9:20دقیقه ی شب میباشد همیشه شروع کردن یه مطلب خیلی سخته از اینجا شروع میکنم امروز روز تولد ابجی کوچیکه یعنی(محدثه)بود درست ساعت11:33بود که دیدم بهم زنگ زدی از همیشه خوشحالتر جواب تلفنت رو دادم انگار امروز کلاستون بدون استاد بوده اونجا الاف واویزون بودید خب زنگ میزدید به( استاد شجری)پس چی  میخندی چرا؟از این که صداتو میشنوم خیلی خوشحال شدم خوشحالم که سرحال وسلامت هستی امیدوارم که همیشه این جوری باشی زیاد نتونستیم با هم دیگه صحبت کنی چون مامانت توی حیاط بود هر لحظه ممکن بود سر برسه وتابلو بشه باهات خداحافظی کردمو به خدا سپردمت................... تا حال ازم نپرسیدی که بدترین ساعات زندگیم کی بوده نمیدونم شایدم  خودت به این قضیه پی بردی بدترین لحظات عمرو زندگیم وقتی که ازت جدا میشم وقتی که باهام خداحافظی میکنی....

بعد از خداحافظی با تو پیغام تبریک برای محدثه فرستادم خیلی خوشحال شد فورا بهم جواب داد امیدوارم زندگی خوبی داشته باشه دختر تنهایی امیدوارم هرجا هست خوشبخت باشه نمیدونم امروز صبح تا حالا فکرم مشغول...... یه مطالبی رو میخوام بنویسم دوست دارم روزی که این مطلبو میخونی به سوالهای که ازت میپرسم بهم جواب بدی نمیدونم چرا امروز صبح تا حالا هرچی حرف که توی این چند وقت بهم زدی یه سره توی گوشم تکرار میشه اصلا دوست ندارم درمورد این حرفها صحبت کنم ولی واقعا داره داغونم میکنه پس ازت خواهش میکنم بهم جواب بده دوست دارم هر وقت هم دیگه رو دیدیم بهم بگی نمیدونم چرا توی این چند وقت اخیر هرچند وقتی یه باره حرف جدایی میزنی چرا ازم خواستی تمومش کنیم نمیدونم چرا ازم خواستی عکست رو بهت بدم مگه من با اون عکس چیکار میتونم بکنم نمیدونی این عکس همدم شبهای تنهایی من بوده همیشه یادم روزهای اول بهم میگفتی رفتارت مثل بچه ها میمونه همیشه خوشحال بودم- خوشحال بود ازاین که میتونم بهت تکیه کنم یادم هر وقت رفتار غلطی میکردم درستش وبهم میگفتی این حرفها که میزنم نه تعریف نه برای دلخوشی تو خودم بلکه واقیعت روزهای اول خوشحال بودم چون واقعا از راهنمایهات کمک میگرفتم همیشم حق با تو بود ولی نمیدونم برای چی اینجوری رفتار میکنی همیشه دوست داشتم هروقت حرفی داشتی بهم بگی دوست داشتم برام دردل کنی ولی نمیدونم چرا این کار ونمیکنی؟شاید سنگ صبورخوبی برات نیستم ازت تو انتظار بیشتری داشتم نمیدونم چرا امروز یه حرفی میزنی فردا از حرفت منصرف میشی نمیونم چرا ازم میخوای ازت جدا بشم ولی بعدش پشیمون میشی نمیدونم حرفهای من و اشکهای من منصرفت میکنه یا دلتنگی خودت میدونم تو هم دلتنگ من میشی ولی بعضی وقتا رفتارهایی ازت میبینم فکر میکنم به اجبار با من هستی به خدا شاید باور نکنی ولی دست خودم نیست نمیتونم بهش فکر نکنم نمیدونی چقدر سخته که فکر کنی کسی رو که دوسش داری به اجبار کنارته هیچ وقت دوست نداشتم این حرفهارو بزنم ولی از روزی که برام نوشتی مجبورم کردی این همش توی فکرم یادم یه جایی دیگه بهم گفتی که من تورو نمیخواستم تو منو انتخاب کردی تو یه جورایی منو مجبورم کردی ولی یه روز هم بهم گفتی اگه من تو رو نمیخواستم ودوست نداشتم قبول نمیکردم نمیدونم به کدومش فکر کنم نمیدونم اگه تو به جای من بودی چی فکر میکردی کدوم قبول میکردی این قدر گریه کردم که باور کن که دیگه دارم به سختی این چند خط ومینویسم نمیدونم کجای کارم اشتباه بوده که دارم این جوری داغون میشم حتی فکر کردن به این که بدون تو باشم داره روانیم میکنه خیلی وقته ازت یه سوالی داشتم یادم یه باره ازت پرسیدم ولی جواب ندادی دوست دارم بدون از بودن با من چه انتظاری داری؟دوستدارم لااقل به این سوالم جواب بدی چون خیلی دوست دارم بدونم......... راستشو بگم از این که جواب این سوال نمیدونم خیلی عذاب میکشم چون برام خیلی مهم نمیدونم از این که بهم گفتی مادرم بهم گفته از این پسره برات بهتر هست چی بود اول بار که این حرفو بهم زدی گفتم خب مادرش گفته ولی توی این چند وقته وقتی این رفتاها رو از تو میبینم فکر میکنم خودتم نظرت همینه شاید باور نکنی این حرفها رو هزار بار خواستم بهت بگم ولی هیچوقت جرات نداشتم همش میترسیدم از این که تو رو ناراحت ببینم ولی به من حق بده نوشتن این حرفهام عذابم میدم ازت خواهش میکنم اگه منو دوسم داری به جون مادرت قسم میدم دوست دارم جواب سوالهامو بدی کاش زنده نبودم که به چشمم این روزها رو ببینم  بدون خیلی دوست دارم...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

خاطرات قشنگ تو

عاشق نباشه  ادم حتی خدا غریبه ست

از لحظه های حوا –حوا میمونه وبس

نترس اگه دل تو از خواب کهنه پاشه

شاید خدا قصه ات رو از نو نوشته باشه

 

 

بی تو لحظه های عمرم رو دارم سپری میکنم همه جا هر لحظه

باهر چیزی که به تو ربط داره  باهاش انس گرفتم از خاطراتت گرفته تا

عکسهات عروسکت خاطرات قشنگ تو راستی بازم شرمنده سلام نکردم اخه من که هوش وهواس

درست وحسابی که ندارم پیر شدیمو یکی بهمون نگفت بابا

امروز جمعه 14دیماه الان درست 11:7دقیقه شب میباشد

لحظات با تلخی بیشتر نسبت به گذشته برام میگذره امروز خیلی

بهم سخت گذشت دلم خیلی گرفته بود این قدر که چند بار

گریه کردم خیلی منتظر موندم به خصوص بعداظهر تا شاید قاصد خوش خبر

از طرف تو پیغامی بیاره اما حیف وصد حیف که....

نمیدونم این هفته میتونم ببینمت یا نه چون واقعا دیگه طاقت ندارم دلم خیلی برات

تنگ شده بعضی وقتا میخوام بهت اصرار کنم تا بیای بیرون  ولی نمیخوام با اصرار من ناراحت بشی

پس بیشتر وقتا سعی کردم از خواستم صرف نظر کنم هرچند که ندیدنت خیلی برام

سخته فقط اومیدوارم هر جا هستی در صحت وسلامت کامل باشی

 

 

وقتی پشت شیشه ای که بخار زده بود نوشتم دوستت دارم

شیشه به ارامی گریست

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

بی تو

ای که بی تو خودمو تک وتنها میبینم

هر جا که پا میزارم تو رو اون جا میبینم

 

 

همیشه سلام کردن راحت ولی خداحافظی کردن خیلی سخته

کاشکی میشد لحظه خداحافظی وجود نداشت همیشه با خداحافظی  کردن

 ها خیلی چیزها تموم میشه خیلی از دلها میشکن خیلی از

امیدها نامید میشه ولی شاید سلام کردن هم شروعی باشه برای موندم

برای یکی شدن برای کنارهم موندن زندگی کردن امیدوارم برای من تو هم

شروعی دوباره باشه شروعی باشه برای همیشه کنارهم موندن امیدوارم هیچ

امیدی نامید نشه پس برای شروعی دوباره سلام –سلامی به اندازه ی وسعت عشق

به اندازه بزرگی دل تو  اخه بعضی دلهای ادما وسعتشم ازتموم دنیا بیشتره

امروز 13  اذرماه ساعت الان درست10:27 دقیقه ی شب میباشد

بعضی حرفهای من شاید تکراری باشه ولی خب به هرحال اتفاق افتاده نمیدونم چرا امروز

فکر میکردم میبینمت هر چند این اتفاق نیفتاد خب دیگه اینم یه نوع توهم

ساعت حدودا12:20 دقیقه بود که دیدم شماره ی خوشگل خونتون

افتاد روی گوشی من نمیدونم حالمو وقتی بهم زنگ میزنی  چطور برات بگم  توصیف کردنش برام خیلی

سخته ازاین که شنیدم کامپیوترت درست شده خوشحالم ازاین که میشنوم سلامت هستی از خداوند

ممنونم بعد از درست 14دقیقه صحبت کردن به صورت خیلی تابلو درحضور مامانت

ازمن خداحافظی کردی از مامانت کتک خوردی نوش جونت دختری

بد با پسر نامحرم داری صحبت میکنی کیس بریده راستی یادم بهم گفتی 15دیماه تولد ابجی کوچیکه یعنی(محدثه)میباشد حتما یادم باشه زنگ بزنم تبریک بگم الان که در حضور شما هستم ودارم این مطالبو مینویسم دارم خودمو اماده میکنم تا برم حسینیه اخ پرده وپرچمها منتظر من هستم تا برم یه

دستس بهشون بزنم چقدر زود گذشت انگار دیروز بود اومد خواستگاری تو پارسال همین

موقعها بود انشاء الله این اخرین سالی که بدون هم هستیم

 

 

دوستت دارم یاعلی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

شاکر

 

به ظاهرگرچه خندانم ولی در سکوتم سخت گریانم؟

 

سلام بهترینم انشاء الله حالت که خوبه دماغت که چاق امیدوارم هر جا که هستی فقط سلامت وخوشحال

باشی امروز 12دیماه سال 1386مصادف با2ژنوایه سال2008میلادی

مطابق با22ذی الحجه سال 1428 الان ساعت درست10:29دقیقه میباشد

اول کلامم بگم که دلم خیلی برات تنگ شده اندازه ی این نقطه ها.......................

خوشحالم از این توی زندگیم هدفی دارم که میتونم بهش فکر کنم

اون هدف تو هستی خدا رو شکر میکنم میتونم به چیزی فکر کنم که از همه چیزه زندگیم

ارزشمندتره دلم خوش لااقل اگه الان سختی میکشم ولی بعدها میتونم بهت تکیه کنم میتونم کنارت ارامش

داشته باشم از خدا میخوام بهم قدرت بده تا بتونم برات یه زندگی خوب واروم بدون غصه داشته باشیم

من از زندگیم چیزه زیادی نمیخوام فقط میخوام یه زندگی دوست داشتنی وساده پراز

صداقت با تو داشته باشم انشاء الله که خداوند کمکمون میکنه

امروز صبح وقتی نگاه به ساعت کردم دیدم 11صبح واز تو خبری نیست

گفتم شاید بعد از کلاس زنگ بزنی به دلم گفتم امروزم باید دوری زینب و تحمل کنی نمیدونم تو هم به این نتیجه رسیدی که خدا تا به حال خیلی بهمون کمک کرده هروقت خیلی دلم دیگه طاقت نمیاره انگار

خدا بهمون کمک میکنه تا از حال هم دیگه باخبر بشیم درست ساعت12:4 دقیقه بود که دیدم زنگ زدی

ای ناقولا تلفن کش رفتی از این که میتونم امروز هم حداقل با صدای تو زندگی کنم خوشحالم.

خدارو شکر حالت خوب بود از این که شنیدم مامان حالش خوبه خوشحال شدم

از رم کامپیوترت خیلی شاکی بودی چیه این لگن؟ ازم خواستی که رم کامپیوترم بهت بدم

دلت بسوزه کامپیوترم از تو بهتره  - شوخی کردم کامپیوترم چیه خودم چاکرتم یه کامپیوتر قابل تو نیست

خودم پیگیره کارش میشم درستش میکنم درست بعد از 4 دقیقه حرف زدنو دل وقول دادن

با هول و ولا گفتی مامان اومد خداحافظی کردی

ساعت 4بود که از سر کار اومدم یه نیم ساعتی استراحت کردمو رفتم فروشگاه محلمون اخه غرفه کامپیوتر داره

دهات شما که غرفه کامپیوتر نداره ازش پرسیدم ادرس یه مغازه رو بهم داد گفت این رم میگره یه رم دیگه بهت میده یعنی این رم درپیت ومیگره یه رم بهتر میده انشاء الله فردا حتما پیگیر میشم

دوست ندارم تو خودتو به خاطر این چیزها اذیت کنی دوست ندارم توی این

سرما بیای بیرون وبا این یارو شرکت نامداران دهن به دهن بشی شیطونه میگه برم فکشو بیارم پایین برم ؟کجا  ؟خب معلوم فدای تو راستی یه خبر خوب برای عاشقها دیگه عاشق مثل یه شمع به پای معشوق نمیسوزه

چون قراره گازسوز بشن باحال بود نه؟ نهههههههههههههههههههههههههههههه

باشه سعی میکنم باحالترشو بگم  الان علی زنگ

زده بود سلامت و بلند بلند رسوند امیدوارم با نوشته های چرت وپرتم تونسته باشم برای لحظه خنده رو

روی لبهات اورده باشم

 

 

بدون تا ابد دوستت خواهم داشت ..یا علی

 

 

 

زیباترین عکسها دراتافهای تاریک ظاهر میشوند پس هر وقت توی قسمتهای تاریک زندگیت قرار گرفتی بدون خدا میخواد تصویر زیبایی ازت بگره

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

لبخند

میگن مرگ ربطی به لبخند نداره اما تو

بخند تا من واست بمیرم

 

سلام سلامی به گرمی دستهای تو امروز یا بگیم امشب11دیماه

مصادف با اولین روز سال2008 میباشد الان ساعت درست 10:9دقیقه میباشد

امروز خیلی دلگیر ومشوش بودم فکر میکردم امروزم نمیتونی بهم زنگ بزنی ولی هروقت بدجوری

دلم هواتو میکنه مثل یه فرشته به دادم میرسی درست ساعت 11:3دقیقه بود که دیدم زنگ زدی نمیدونی

چقدر خوشحال شدم اینقدر که توی چشمام اشک جمع شده بود

گفتی اومدی تا رم کامپیوتر رو تست کنی از این که شنیدم مامان ولیلا مریض شدن ناراحت شدم درسته

به روی خودم نیاوردم ولی خوب خیلی نگران بود بیشتر برای مامان امیدوارم

هردوتایشون سلامت باشن چقدر زود میگذرن لحظهای باتو بودن زود باهام خداحافظی کردی ورفتی ساعت 4:30 دقیقه بود که امتحان عربی داشتم رفتم دادم  ساعت 5:30 بود که اومدم خونه هنوز دقایقی نگذشته

بود که دیدم تو عزیزترینم زنگ زدی از همیشه خوشحال تر تلفن وجواب دادم میگی که کسی خونه نیست مامان ولیلا رفتن دکتر تو تنهای+زهره با حرف زدنت قشنگت من واروم کردی هر چند که اشک چشمام

جاری بود ولی خوشحال بودم که بعد از چند وقتی از ته دل میخندی تو بهم میگی قبول داری که

رفتارت کمی عوض شده من قبول دارم ولی خودت میدونی من دارم سعی خودمو میکنم تا شرایطمون فراهم

کنم تا بتونم هم تو رو هم خودمو خوشحال کنم من فشار روحی توی این چند وقته زیاد بوده دوست دارم تو کنارم باشیو منو راهنمایی کنی اگه کمی وکاستی دارم اگه یه جاهای تورو ناراحتت میکنم امیدوارم منو ببخشی منو توی زندگیم کسی جز تو ندارم  امیدوارم یه روزی بتونم جبران این همه محبت تو رو جبران کم وکاستی های خودم بکنم ممنونم از این که به خاطر من فداکاری میکنی ممنون از این که توی این مدت یار من بودی

از خدای بزرگ میخوام کمکم کنه من که پیشش ابروی ندارم ولی میدونم به خاطر دل پاک تو بهم جواب میده.....

 

 

 

تا ابد دوستت خواهم داشت

تقدیم به تک ستاره ی زندگیم زینب عزیزم

 

 

عاشقم به رویت گر نمیدانی بدان

سوختم در ارزویت گر نمیدانی بدان

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

دل شکسته

اگر میدانستیم قطرهای اشک بدون سوختن

جاری نمیشود هرگز اشکی را در نمی اوردیم

 

 

میدونی اشکهای ما ادما وقتی از چشمامون جاری میشن همون غم وغصه هاست که

داره اب میشه کاشکی جدای ودوری  بدی و پلیدیهام مثل قطرات اشک اب میشد میریخت روی زمین....

امروز 10دی ساعت 9:50دقیقه ی شب میباشد از همه چیزو همه کس دلم گرفته

امروزم مثل خیلی روزهای دیگه ازت بی خبر بود کمی ازت دلخورم به خاطرحرف دیروزت شاید باور نکنی چقدر به این حرفت که بهم گفتی تو مقصری که من مریض شدم فکر کردم نمیدونم چرا با این حرفت دل من وشکستی چرا با کوچکترین حرفی که میتونی منو خوشحال کنی

ولی بلعکس با یه حرف کاری میکنی که من ناراحت باشم من خودم کم فکرو مشغله دارم

نمیدونی از دیشب تا حالا چی کشیدم از یه طرف فکر کردن به تو ازیه طرف مامانم که ساعت 2نصف شب بود

که حالش شدید بد شد مجبور شدیم ببریمش بیمارستان میلاد تا امروز بعداظهر بیمارستان بود

الان بهتر شده خیلی منتظر موندم گفتم زینب زنگ میزنه یه خورده حال و هوام عوض

میشه این قدر منتظر موندم که از شدت خستگی خوابم برد تا الان اومدم

گفتم شاید برام اف گذاشته باشی ولی نه..... بدون یه نفر همیشه منتظرت هست دوستدار تو هادی

 

 

برای هزارمین بار پرسیدی که تا حالا شده من دلت رو بشکنم

من برای هزارمین بار گفتم نه هیچوقت تا مبدا دلت بشکنه

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

کاش بدونی

کاش بدونی مات دنیا بی تو فقط گریه میخوام

کی میدونه این حسرتها چه کرده با روزها وشبهام

تو زندگیم یه دونه ای یه کابوسم تو رویایی

یه پاییزم تو بهاری من یه مرداب تو دریایی

 

 

از این که بعضی وقتا چیزی به ذهنم نمیرسه تا بنویسم

غاطی میکنم اما انگار امشب از همون موقع هاست از شبهایی که مغزم هنگ کرده

اخ ببخشید سلام عرض نکردم معذرت- امیدوارم حالت خوب باشه بانوی شبنم پوش این

چیزی که خدا بیامرز ناصر عبداللهی الان داره میخونه امروز یا بهتر بگیم امشب

9دی ماه سال 1386میباشد درست ساعت9:29 دقیقه شاید باور نکنی هر روزی که تو توش حضور نداری یاازت خبری ندارم دوست ندارم چیزی بنویسم  نمیدونی الان چقدر دارم به مخم فشار میارم تا یه چیزی بنویسم

امروز فکر نمیکردم زنگ بزنی ولی درست ساعت11:9دقیقه بود که دیدم شماره خونتون افتاد رو گوشیم با ذوق وشوق زیادی گوشی رو جواب دادم از این که صداتو میشنوم خیلی خوشحالم

 انگار کسی خونه نبود تنها بودی گفتی یه 5دقیقه ی که از کلاس اومدی خسته نباشی ازم شماره ی فائزه رو خواستی من هم به شما  دادم با زدنگ زدنت به من کلی منو خوشحال کردی ولی بعضی وقتا برام سوال که چرا وقتی بهم زنگ میزنی میخوای خوشحال باشم ولی اخر سر با یه حرفی منو ناراحت میکنی یادم تو بودی که دیشب بهم گفتی چرا خودتو ناراحت میکنی چرا اینقدر فکر میکنی چرا میری تنها توی زیرزمین دیشب یادم

گفتی اگه تو رو ناراحت ببینم شب نمیتونم بخوابم  همیشه جلوی نگاهمی

بعضی وقتا خودت باورت میشه که من بعضی کارهارو باقصدو غرض قبلی انجام میدم

نمیدونم چرا به من میگی توبودی که منو مریض کردی نمیدونم شاید خودت قبول کردی تو یه جوری باهام صحبت کردی مثل این که من عمدا خواستم تو سرما بخوری نمیدونم اگه تو هم به جای من بودی به این رفتارها فکر میکردی من هم درست بعضی رفتارها غلط ولی هیچ وقت بر خلاف حرفی که زدم کاری انجام نمیدم شاید باورت نشه ولی هروقت یه حرفی میزنی از صبح تا شب ملکه ی ذهنم میشه نمیدونم چرا هر کاری میکنم که بهشون فکر نکنم نمیشه نمیدون تاوان کدوم گناهمو باید بدم برای چی باید این قدر غمو غصه بخورم این قدر گریه کنم شایدم لیاقتم بیش از این نیست باید همیشه این جوری باشم.....

 

 

 

غم رو قلب خسته ی من خضه بسته

طاقتم مثل دلم درهم شکسته

دوست دارم جاری بشم مثل تو اما

نمیتونم خسته ام خسته ی خسته

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

باور

باور نکن تنهایت رو

من در تو پنهانم تو در من

از من به من نزدیکترتو

ازتو به تو نزدیکتر من

 

 

سلامی به زیبای وگرمی این روزی که پر از لطف وخوبی خدا توش بود روزی که

امیر مومنان علی (ع) به امامت برگزید شد امیدوارم تو این روز بهت خوش گذشته باشه

امروزشنبه 8دی ماه ساعت 11:8میباشد از کجا شروع کنم خب

معلوم از اولش دیگه باشه چشم !صبح ساعت 6بود که دیدم تلفن زنگ خورد یه شماره ی ناشناس بود گفتم این کی صبح اول صبح به هر حال جواب دادم دیدم انسیه دوست علی میباشد گفتم چی شده دوباره دعوا کردی اخه من از این دوتا چیزی جز دعوا نشنیدم گفتش نه من الان مشهد امام رضا هستم زنگ زدم گه اگه حاجتی داری تلفنی بگی منم خیلی خوشحال شدم ازپشت تلفن اول برای همه دعا کردم بعدش برای سلامتی تو عزیزترینم بعدشم از اقا امام رضا خواستم به هر دوتایمون کمک کنه تا بتونیم مشکلات وبرطرف کنیم ازش خواستم اکه شده حتی فقط یه روز کنار تو زندگی کنم فقط یه روز حس کنم که مال منی...

 صبح که طبق معمول همه روز رفتم سر کارساعت 3بود که اومد خونه با اجازه ی شما رفتم حمام خونه تنها بودم ساعت 5بود که رفتم خونه ی مادرجون اخه سید امروزم روز سادات خونه ی عزیزم خیلی شلوغ بود ساعت فکر کنم اره درست7:22:11ثانیه بود که شما زنگ زدید نمیدونی چه حالی بهم دست میده وقتی زنگ میزنی این پسر دایم حسین زیگیل شده بود یه جوری پیچوندمش و اومد بیرون زنگ زدم از این که میشنوم سر ما خوردی خیلی ناراحت شدم چرا مراقب خودت نیستی به خودم بگم راست میگی پسرپرو مراقب عشقت باش امیدوارم همیشه حالت خوب باشه بعد از چند دقیقه صحبت کردن باهم میگی صبح خونمون زنگ زدی شماره تلفن عزیزمو پرسیدی میخوای زنگ بزنی مزاحم عزیزم بشی اینم شمارش4230828 فوت نکنی دختر...

دیگه داشت تابلو میشد از خواستم قطع کنی تا خودم چند دقیقه ی دیگه بهت زنگ بزنم رفتم از عزیزم وبقیه خداحافظی کردم مامانمو هم یه جوری پیچوندمشو اومدم بیرون دوباره بهت زنگ زدم انگاری سوپ داری که بخوری خوشحالی به به چه سوپ بی مزه ای (خوشمزه) باهم خیلی حرف زدیم فکر میکنم هنوز از بابت چند روز پیش که انسیه به خونتون زنگ زده بود ناراحتی میخوام همین الان ازت معذرت خواهی بکنم به خدا دست خودم نیست نمیدونی دوری تو چی بسرم میاره عقل وهوش و همه چیزمو ازمیگیره اگه یه روز بهم زنگ نزنی دلم هزار راه میره میدونم برات اتفاقی نمی افته ولی خودمو میتونم راضی کنم ولی دلم رو نه بعداز کلی صحبت ازم خداحافظی کردی و رفتی ته دلم رضا میداد که دوباره زنگ میزنی  درست ساعت8:36شب بود که شما زنگ زدی زیرزمین بودم از این که دوباره میتونم باهات حرف بزنم خیلی خوشحالم شروع کردی به حرف زدن که چرا کامپیوتر خریدی تو به من گفتی من سر تو منت میزارم چرا این حرفو میزنی من تا حالا کی سر تو منت گذاشتم کی در مقابل کاری که کردم از تو توقعی داشتم تو واسه من بیشتر از اینها ارزش داری درست بعضی کارها رو به خاطر تو انجام میدم چون واقعا ارزشش داری از دل و جونم برات مایه میزارم هیچوقت نخواستم منتی بر تو باشه چون تو از وجودم خودم منی  کاشکی دوست داشتن ومیشد وسعتشو نشون داد اون موقع میتونستم بهت نشون که چقدر دوست دارم میخوام باور داشته باشی که من نه از تو توقعی دارم نه منتی سر تو میزارم

 

 

از آتش پرسيدم عشق چيست گفت :از من سوزنده تر از كوه پرسيدم عشق چيست گفت : از من استوار تر از گل پرسيدم عشق چيست گفت : از من زيباتر از اقيانوس پرسيدم عشق چيست گفت: از من وسيع از خودش پرسيدم تو كيستي كه هم زيبايي و هم استوار و هم وسيعي وهم سوزاني ....... گفت : من گناهي بيش نيستم

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

بی تو از حسرت دوری دل من داره میمیره

تا تو برگردی دوباره دل من اروم بگیره

 

وای که چقدر سخته منتظر موندن وانتظار کشیدن امشب7ادی ماه

ساعت بزار ببینم ساعت11شب میباشد

فردا عید غدیر البته الان که داری این مطلبو میخونی فکر کنم که یک ماهی از این

روز گذشته باشه امروز جمعه ست روز زیارتی اقا امام زمان امروز خیلی منتظر

موندم که چی که بلکه این تلفنم به صدا در بیاد تا بتونم صدای قشنگ تو رو بشنوم ولی حیف.

امروز علی ساعت 5بود که زنگ زد گفت دارم حرکت میکنم

هنوز که هنوزه ازش خبری نشده

نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده کاش میشد تو این روزهای

پر از خیروبرکت دوتایی کنار هم بودیم انشاء الله خدا کمک بکنه تا

بتونیم سال دیگه تو همین روز کنار هم باشیم

 

 

 

بدون تاابد دوستت خواهم داشت

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

دوستدار

سلام عزیزترینم امیدوارم الان که این مطلبو میخونی روی لبهات خنده

نشسته باشه امروز یا بهتر بگیم امشب پنجشنبه 6دی سال 86 میباشد

امروز از زندگی فقط انتظارو تجربه کردم

خیلی منتظر موندم تا تو زنگ بزنی ولی حیف که نشد

امشب زود اومدم خاطراتمو بنویسم

الان ساعت9:37 دقیقه ی شب میباشد چیز خاصی ندارم که برات

بنویسم امروز که از سر کار اومدم سریع اومدم تا ببینم اف گذاشتی یانه ولی خبری نبود

رفتم حمام بعدشم رفتم سر خاک دادشم ساعت 6بود که اومدم خونه وشروع کردم به خوندن امتحانم

الن که دارم این مطلبو مینویسم نمیدونی چقدر دلم برات تنگ

چیزی دیگه ای ندارم که بنویسم

 جز این که بنویسم دوستت خواهم داشت

 

 

یک دم از خیال من

نمیروی ای غزال من

 

 

 

بیا در کوچه های تنگ غربت

برای هر غریبی سایه باشیم

بیا هر شب کنار نور یک شمع

به فکر پیچک همسایه باشیم

بیا ما نیز مثل روح باران

به روی یک رز تنها بباریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

یادها وخاطرها

ای سزاوار محبت

ای تو خوب بی نهایت

همه ذرات وجودم

به وجودت کرده عادت

 

 

سلام عزیزترینم  خوبی ؟ چرا جواب نمیدی اهان یعنی خوبی امیدوارم موقع خوندن این مطلب

حالت خوبه خوب باشه امروز 5ذی ماه میباشد

الان ساعت 9:48 دقیقه شب میباشد مثل

همیشه تک وتنها توی زیرزمین

مشغول نوشتن خاطراتم هستم امروزروز چندان

خوبی نبود چون حضور تو توش کمرنگ بود بازم دیروز درست توش

خیلی ناراحتی وگریه بود ولی دلم خوش بود لااقل کنار تو هستم امروز دیرتر از همیشه

بهم زنگ زدی فکر کردم کلاست تموم شده ورفتی خونه ولی درست ساعت 11:10دقیقه بود

که دیدم زنگ زدی خوشحالم که صدای گرمتو دوباره  میشنوم

بهم گفتی شاید نتونم توی این چند روز بهم زنگ بزنی

باشه منم که نمیخوام تو اذیت بشی هرچند که دلم راضی نیست

هروقت این جمله رو میشنوم خیلی ناراحت میشم ساعت 4 بود که اومد خونه

علی زنگ زد گفت که اخر هفته میاد سلام خیلی رسوند

خیلی منتظر موندم گفتم شاید زنگ بزنی ولی لعنت

به این شانس از خداوند فقط سلامتی وخوشحالی تو رو ارزومندم.................یاعلی شبت بخیر

 

 

 

تا ابد دوستت خواهم داشت

دوستدار پر از مهرو وفای تو (هادی)

 

 

 

سرتو بزار رو شونهام خوابت بگیره

بزار تا اروم دل بی تابت بگیره

بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره

حتی من از شنیدنش گیریم میگره

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

بهونه روزگار

نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت گریه کنم یا بخندم سردرگم بودن خیلی سخته امروز 4دی ساعت10:25دقیقه ست

هنوز عطر دستات توی دستامه خوشحالم از این که همیشه همه جا به یادت هستم

امروز چندان حالم خوب نبود سرگیجه وحالت تهوع داشتم صبح خیلی منتظر موندم تا

مثل همیشه بهم زنگ بزنی ساعت 3امتحان زبان فارسی داشتم امتحانمو دادم زود اومد خونه

چون حالم خوب نبود یه خورده استراحت کردم کمی بهتر شدم بعدش رفتم حمام

چون مامانم شامپو بچه خریده بود دیگه چشام نمیسوزه دلت بسوزه تو که نداری ساعت نزدیک 5بود دیدم

تلفنم زنگ خورد دیدم عزیزترین موجود زندگیم یعنی تو زنگ زدی

خیلی خوشحال شدم گفتی منتظرتم زود بیا منم به پیروی از رسم همیشه زود اومد

که زیاد منتظر نمونی وقتی اومدم دیدم توی اتاق چت سومی نشستی نمیدونی از این که دوباره

میتونم کناره تو بنشینم ولحظات عمرم وبا توبگذرونم خیلی خوشحالم تو مثل این دخترهای ندید بدید چسبیدی به این کامپیوتر اصلا به من توجهی نمیکنی از توی چشمات میخوندم که میخوای حرفی بهم بزنی هرچند که میدونستم با شنیدن حرفات ناراحت میشم ولی خب دوست دارم بشنوم نمیدونم چرا این کارو کردی وانگشتری رو که من با تمام وجود به تو هدیه کرده بودم به من پس دادی و گفتی نمیخوام بین ما چیزی باشه نمیدونم چرا بهم میگی اگه خانوادم تورو قبول کنن من تورو قبول میکنم اگه اونجا به صدای قلب من گوش میدادی میفهمیدی به من چی میکشم کاشکی میتونستم دلیل این رفتارات چیه میدونم تو به خاطر من میگی ولی اگه به خاطر من نمیخوام این جوری باشه من عذاب کشیدن به خاطر تو به همه چیز ترجیح میدم توی زندگی همه ی ادمها  جونشون از همه چیزشون براشون مهمتره ولی این حقیقت داره که تو حتی از جونمم برام مهتری کاشکی زنده نبودم تا این روزهارو ببینم نمیدونم چرا بدون خداحافظی ازم جدا شدی من که چیزی نگفتم به غیر از سکوت نمیدونم جواب سکوت اینجوریه من که طاقت دیدن ناراحتی تورو که نداشتم اومد دنبالت دیدم داری گریه میکنی میری چرا اینجوری میکنی چرا با فکرهای بیهود خودت ومن وازارم میدی چرا باید چشمهای تو رو اشک الود ببینم چرا یه کاری میکنی که همیشه دلواپست باشم  نمیدونم......با هم رفتیم شرکت نامداران تا این رم کامپیوتر تو رو بگیریم بعد از کلی کش وقوس بگیروببند اخرش تونستیم یه رم دست دوم بگیریم اومیدوارم خوب باشه که تو دیگه اذیت نشی ازت خواستم یریم توی کوچه ی همیشگی اخه میخواستم باهات حرف بزنم بهم گفتی من خودمو بهتر از تو میشناسم ولی از من سوال کردی من فکر میکنم از خودت شناختی نداری چون باور نداری که میتونی کاشکی زنده نبودم تا گریه کردن تو روببینم چون واقعا عذاب میده بهم گفتی برای چی تا حالا به خاطر من تحمل کردی دوست داشتن و عاشق شدن بی ارزش نیست که به سادگی ازش بگذری تو کسی نیستی که بتونم ازت بگذرم ..... تا میدان 15خرداد دنبالت اومد خواستی بهت قول بدم جون خودتو قسم خوردی جون تو واسم خیلی عزیزه پس دیگه قسم نده باشه چشم مراقب خودمم هستم تا تو هم خوشحال باشی ازم خداحافظی کردیو رفتی چقدر سخت لحظه ی جداشدن حتی برای لحظاتی کوتاه ساعت درست8:28دقیقه بود که زنگ زدی که ببینی من زیرزمینم یا نه از این که خوشحالی خیلی حالم بهتر شد زود باهام خداحافظی کردی ورفتی ساعت9:25 دقیقه بود که دیدم دوباره زنگ زدی کاشکی هروقت دلمون میخواست میتونستیم با هم حرف بزنیم از این که دلواپسو به فکر من هستی ممنوم با زنگ زدنات خیلی منو اروم میکنی بهم گفتی شاید تا اخرشب چند باره دیگه زنگ بزنم الان  که ساعت 11:18 دقیقه هست هنوز منتظرم کی به پایان میرسد این انتظارررررررررررررر....

 

تا دنیا دنیاست دوستت خواهم داشت دوستدار ابدی تو هادیییییییییییییی

 

 

از روزگار دلم گرفته از اين تکرار دلم گرفته دلم مي خواد گريه کنم بارون ببار دلم گرفته براي گم کردن خويش رها شدن از کم و بيش براي در خود گم شدن جدا از اين مردم شدن بهانه ي گريه مي خوام بهانه ي فرياد زدن بيا تو باش اي مهربان بهانه ي گريه ي من از روزگار دلم گرفته از اين تکرار دلم گرفته دلم مي خواد گريه کنم بارون ببار دلم گرفته از من ديگه هيچي نمونده يه قصه ام صد باره خونده امروز هوا هواي گريه س گونه هامو بارون پوشونده ابر غمم بارون نمي شه درد سکوت درمون نمي شه

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

اثبات

دارم از تو مینویسم

ازتو که غم داره نگات

 

 

به نام حضرت دوست که هر چه دارم از اوست سلام سلامی به گرمی نگاه تو تویی که خوانده ی نوشته های غم

زده ی من هستی امیدوارم هر جا هستی ونوشته های منو میخونی حالت خوب باشه

الان که دارم این مطلبو تایپ میکنم 3دی سال 86ساعت10:20میباشد

این روزا خیلی بهم سخت میگذره چون کمتر فرصت میشه

که با تو حرف بزنم کاشکی شرایط یه جوری نبود که این جوری

این همه دوری و غصه رو تحمل کنیم دیروز که بی معرفت بهم زنگ

نزدی امروز صبح خیلی منتظر بودم تا این

ساعت10:30دیدم از کیوسک بهم زنگ زدی

از این که یه روز دیگه زنده موندمو تونستم صدای گرم تو رو

بشنوم از خدا ممنوم از این که میشنوم حالت خوبه

یه دنیا خوشحال شدم ولی حیف که نمیتونی زیاد حرف بزنی

 منو بگو که گفتم لااقل یه ده دقیقه ی با

هم دیگه حرف میزنیم باهام خداحافظی کردی و رفتی دوباره من موندم خیال

قشنگ تو من موندمو یه دنیا انتظار من موندمو یه دل تنها نمیدونم

که قرار این قصه ی دوری و انتظار از زندگی من و تو رخت ببند و بره

امیدوارم هیچ کس توی زندگیش انتظار نکشه چون هیچ دردی از انتظاربدتر نیست

این چند روزه دارم امتحانامو میخونم هر چند که امید زیادی نیست هروقت

از همه جا خسته میشم معبدم ارامش

زیرزمین اینجا که میام بیشتر فرصت دارم تا به تو فکر کنم همیشه وهمه جا به یادت

هستم از زندگی خودم فقط تورو طلب میکنم شاید باور نکنی اگه تو توی زندگیم نبودی

من زیاد تلاش نمیکردم ولی الان خوشحالم چون کسی هست که به خاطش تلاش کنم کسی هیت که هدف ومقصد زندگیم شده حتی اگه خیلی سخت باشه یادت یه روز بهت گفتم بهت ثابت میکنم که چقدر دوست دارم یه روزیم ثابت میکنم که این دوستیم فقط به دوران قبل ازدواج نیست میخوام باور بکنی تا اون روزی که زنده باشم دوستت خواهم داشت امیدوارم هر جا هستی فقط سلامت باشی      یا علی

 

 

از کسي که دوستش داري ساده دست نکش شايد ديگر هيچ کسي رو مثل اون دوست نداشته باشي و از کسي که دوستت دارد بي تفاوت عبور نکن شايد ديگر هيچ وقت هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

منتظر

 

امشب۲ دی ماه ساعت11:20دقیقه منتظر ودلتنگ تر از همیشه

امروز روزم با انتظار گذشت و تو زنگ نزدی

نمیدونم شاید حالت خوب نبوده کلاس نرفتی اومیدوارم که این جوری

نباشه ازخداوند میخوام که خوب بشی بدون همیشه دعای من

دنبال تو فقط میدونم انتظار خیلی سخته

 

 

 تا ابد دوستت خوام داشت

 

 

زندگي چون گل سرخي است پر از برگ و پر از عطر و پر از خار يادمان باشد اگر گل چيديم عطر و خار و گل و برگ همه همسايه ديوار به ديوار همند

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

برخورد

همراه بودن با تو چقدر زیباست امروز یکم اذر بود خیلی نگرانم بودم منتظر بودم که توزنگ بزنی ساعت9بود که اس ام اس به فائزه زدم که تو بهم زنگ بزنی ولی ازت خبری نشد زنگ زدم به فنی وحرفه ای گفتن کلاس داری گفتم خب کلاسش تموم بشه زنگم میزنه ولی هرچی منتظر موندم ازت خبری نشد زنگ زدم به فائزه از شانش  بد من گوشیش خاموش بود گفتن خب ولش کن هر جا باشه زنگم میزنه ولی مگه دلم اروم میشد

دیگه طاقت نیاوردم  گفتم خدایا به کی زنگ بزنم

گفتم زنگ میزنم به انسیه ببینم میتونه کاری بکنه باهاش صحبت کردم

که چی بگه تا کسی شک نکنه(نه که کسی شک نکرد الان گفتی زینب خانوم)

بعد چند دقیقه زنگم زد گفت خونه نیستی شاید باور نکنی نگرانیم چقدر زیادتر شد اینقدر زیاد

که کارم کشید به دکتر توی مطب دکتربود(قمصری)که دوباره به انسیه زنگ زدم گفتم دوباره زنگ بزن امپولمو نصف ونیمه زده بودم که دیدم زنگ زد گفت حالش خوبه ولی نمیتونست حرف بزنه بعداظهر خیلی منتظر موندم درحال رفتن به حمام بودم که دیدم شما از کیوسک زنگ زدی که من سه راه میدونم سریع بیا که زود میخوام برم شاید حمام به 5دقیقه نکشید که با تن وبدن خیس از خونه زدم بیرون که بعدشم درد پای شدیدی کردم اومد کافی نت هرچی گشتم پیدات نکردم گفتم نکنه رفته کافی شاپ خب ادمیزاده دیگه اشتباه میکنه اومد کافی شاپ قشنگه اونجا هم نبودی دیدم زنگ زدی خیلی شاکی که من میخوام برم بهت میگم بیا کافی نت لجبازی میکنی دختر ی پرو ازاون دور داشتی میدویدی باهم دیگه رفتیم توی کافی نت نه سلامی نه علیکی هرچی که خواستی بارم کردی از متلک گرفته تا فحش وبدو بیرا بعدشم خواستی بیری که من نذاشتم بهت میگم مگه تو نیومدی منو ببینی میگی نه عوضی که باگفتن یه حرف دیگه هم خودتو هم منو اروم کنی اینو به من میگی بعداز کلی مشاجره کمی اروم شدی درست من قبول دارم کار اشتباهی کردم ولی خدا گواه دستم خودم نیست یه لحضه نیست که به فکرت نباشم همیشه نگرانتم خودمم بعضی واقتا به خاطر این اخلاقم عذاب میکشم تو بهم میگی من نمیخوام دوسم داشته باشی نمیدونم چرا این حرفو بهم میزنی مگه دوست داشتن یه چیز دلبخواهی مگه ادم میتونم فکر کنه که نباید کسی رو دوسش داشته باشه ادم هم احتیاج داره یه نفررو دوست داشته باشه هم یه نفر باشه که دوسش داشته باشه اینقدر چیزی بهم گفتی که همین جوری اشکام سرازیر شد من که ازت معذرت خواهی کرده بودم باهم دیگه رفتیم میدان 15 خرداد کوچه قشنتگ اونجا خیلی ارومتر شده بودی هواسرد بود به خدا نمیخواستم تو این هوا اذیت بشی گفتی میخوام برم گفتم باشه برو چون واقعا اذیت میشدی هم کمرت درد میکرد هم هوا سرد بود نمیدونم چی شد که برگشتی گفتی بریم توی کوچه کارت دارم دستهای گرمتو دادی به دستام شاید باور نکنی هروقت دستات میگیرم فکر میکنم تموم دنیا با من بهم گفتی ناراحت نباش چرا خودتو اذیت میکنی گیر دادی که جون منو قسم بخور که خودتو اذیت نکنی چشم خانوم گلم باهام خداحافظی کردیو رفتی کاشکی مسیرمون یکی بود که مجبور نمیشدیم همدیگرو تنها بزاریم با رفتنت دوباره تنها شدم ساعت 8:30بود که دیدم زنگ زدی انگاری تو متوجه میشی هروقت خیلی دلم هواتو میکنه تو همون موقع زنگ میزنی از این که دوباره میتونم باهات حرف بزنم نمیدونی چقدر خوشحالم ولی حیف که زیاد نمیتونی حرف بزنی ازم خواستی مراقب خودم باشم ناراحتم نباشم چشم بازم چشم.....

 

دوستت دارم تا ابدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

 

 

با استخوان پرستوهای مهاجر قلمی ساختم با گلبرگ های بهاری دفتری ساختم با اشک زلال چشمات جوهری ساختم هنگام نوشتن ناگهان نسیمی شروع به وزیدن کرد قلم شکست، دفتر پاره شد، جوهر ریخت و از آنها فقط یک جمله باقی ماند.. دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  | 

به تو می اندیشم

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جوب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنی

 

 

به نام خدایی که زیباست وزیبای رو دوست داره

سلام به تو عزیزترینم به تو که نوشته های کهنه ی منو که توی تنهاترین و بدترین روزو شبهام مینویسم میخونی امروزیا بگیم امشب 30اذرماه بود ساعت الان 3نصف شب اخه امشب بلندترین شب سال یعنی شب یلداست شاید بگی چرا نخوابیدی شایدم بگی خب امشب شب یلداست ولی برای من چه فرقی میکنه برای من همیشه شب یلداست فقط دوست دارم به تو فکر کنم امشب میخوام تا صبح بیدار بمونم خودمو با عکست با عروسکت با خاطرات خودمو مشغول میکنم نمردیمو عروسک بازیم کردیم نمیدونم از چی بنویسم از دوریت اززنگ نزدنت ازندیدنت

از نخوابیدن وغمو غصه خوردن خودم شدم مثل ادمهایی که به ته خط رسیدن امروز درست 3روز که هیچ خبری ازت ندارم نه میدونم حالت خوبه نه میدونم کجای وچی کار میکنی امروز نرفتم سر کار چون واقعا حالم خوب نبود دیشب که رفتم دکتر بهم گفت برا چی اینقدر فشارت اومده پایین گفتم خیلی فکر میکنم گفت مواظب خودت باش وگرنه دچار افسردگی میشی بیچاره دکتر نمیدونست که خیلی وقت افسردم امروز صبح رفتم یه امپول دیگه داشتم زدم شاید باور نکنی نزدیک 1ساعت بود که لب کیوسک تلفن ایستادم که بهت زنگ بزنم تابتونم اگه شده فقط یه لحظه صداتو بشنوم هروقت اومدم زنگ بزنم که منصرف شدم دیگه نمیتونستم روی پای خودم واسم رفتم خونه ساعت 11 بود که یه قرص خواب خوردمو خوابمو برد فکرکنم ساعت 5بود که از خواب بیدار شدم هیچ کس خونه نبود تنهای تنها دوباره مثل همیشه رفتم وضو گرفتمو نمازمغربم و خوندم خیلی برات دعا کردم ساعت8بود که رفتم سر خاک دادشم هروقت از هرجا وهرچیزی نامید میشم تو نیستی که باهات دردل کنم میرم اون جا چون میدونم که به حرفام گوش میکنه کاشکی الان پیشم بود دلم خیلی براش تنگ شده بعضی وقتا ارزو دارم که کاشکی منم با خودش برده بود

اون تنها کسی بود قبل تو که هروقت ناراحت بود منم ناراحت بودم هروقت خوشحال بود منم خوشحال بودم جاش خیلی خالیه...

فقط ارزو دارم فردا بیاد تا بتونم باهات حرف بزنم از خدا میخوام هرچه زودتر این غم بزرگ و از دلم دور کنم

چون واقعا تحملش ندارم میترسم از این که یه روزی بدون اینکه گرمی اغوشتو حس کنم از این دنیا برم

 

 

زندگی چیست؟خون دل خوردن

اولش رنج واخرش مردن

 

//////////////////////////////////////

به تو می اندیشم – به تو می اندیشم

ای سروپا همه خوبی تک وتنها به تو می اندیشم

همه وقت همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 3:16 قبل از ظهر  توسط هادی(دلباخته)  |